
دفترمو برداشتم که تو اون بنویسم ... نشد ... رفتم با یکی حرف بزنم ... نشد ... زهرا گفت حالت خوبه ؟ خواستم بگم نه ... نشد ... و باز هم ... گوله گوله اشک که از چشمام میاد پایین ... و خواستم جلوشونو بگیرم ... نشد ... یه داد و یه هق هق که تو گلو مونده ... و باز نشد ... و قولی که عملی نشد ... و حکمت هایی که باز هم ... فهمیده نشد ... و منی که دوباره رو به پ ا ی ا ن م ...
ادامه مطلب